اسطوره مجازی

قصه‌ی چهار سال بعدم

ارسال‌شده در عمومی توسط Gerashi در ژوئن 23, 2009

▪▫ حالا همون روزیه که نمی‌خوام موسویی که بهش رای دادم رئیس جمهور بشه.

چون دیگه با اون همه کشته‌هایی که ملت دادن ، انتظاراتمون خیلی بالا رفته از دولت. موسوی هرچقد بتونه ایران رو سرافراز و زندگیم رو بهتر کنه مطمئنم که بیشتر از اون می‌خوام ازش.

همون دروغگو بشه چوپون و خدا کنه گرگ به گله بزنه و هیچ کس از اهالی ده به کمک چوپون دروغگومون نیاد. و امید دارم چهار سال تموم نشده قصش تموم بشه. هیچم دوست ندارم ،از هر طرفی، بکشنش که جاودانه بشه برای این خراب شده.

وسلام…

▫▪ چهار سال اول رو با دروغ شروع کرد و بالاخره با هزار دوز و کلک‌بازی تموم شد. اینبار با خون شروع شد. بالاتر از سیاهی چه رنگیه؟ چطوری تمومش می‌کنه؟

.

پ.ن: خودمم از این حرفایی که نوشتم حرصم می‌گیره ولی مطمئنم با دل نمی‌شه سیاست رو پیش برد!

2 پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. نارسیس گفت, در ژوئن 24, 2009 در 2:54 ب.ظ

    خوشم اومد که فکر همه جای این قصه رو کردی هااD:

  2. Gerashi گفت, در ژوئن 24, 2009 در 3:40 ب.ظ

    @نارسیس: ;)


پاسخ دهید