اسطوره مجازی

من و کنکور سراسری 87

ارسال‌شده در شخصی‌, عمومی توسط Gerashi در ژوئن 27, 2008

روز خوبی بود. هرچند کلیشو خواب بودم! شب کنکور بس که استرس داشتم فقط دو ساعت خوابیدم (!:دی) واسه همین سعی کردم یکم سر جلسه بخوابم تا بتونم آزمون بهتری بدم. :D

سرجلسه نشسته بودیم و در انتظار توزیع دفترچه آزمون با دوستان گرم گفتگو . یکی از ته سالن داد زد سینوس صفر درجه چن می‌شه؟! از اینطرف داد زدند نمی‌دونیم. لازم نمی‌شه! :))

پاسخ‌نامه رو توزیع کردند. پشت سرش برگه نظرخواهی. امتحان نداده نظرخواهی می‌کردند. ما هم که راست و حسینی زدیم البته :دی. فقط از ترس نمره منفی تعدادیش رو خالی گذاشتم :دی

یعنی بس که استرس داشتیم تا برزبان می‌آوردیم خنده اطرافیان بود که ستون‌های سالن را به لرزه می‌انداخت. چرایش را نمی‌دانم البته! :دی

یک عدد مراقب از اون سر سالن کوبید با صندلی قششششنگ راست اومد نشست پشت سر ما. جا قحط بود البته! همینطور که درجایشان مستقر می‌شدند رو به ما فرمودند ببخشید که پشت شما به ماست. اصولاً چون کینه در دل ندارم همان ضرب اول بخشیدمش. آفرین به من واقعاً

در یک حرکت خیلی جالب و جذاب و جانانه یک سری دوستان هم خیت و اینا شدند که چسبید. قرآن شروع شد. چند نفری از جایشان بلند شدند. ییهو مراقب فرمود بشینید بابا. یکی گفت باس برا قرآن واساد خوب. جواب دادند اون سرود ملیه می ایستن نه قرآن. بیشین زر نزن (تاکید از ما:دی) خلاصه حال داد همینطوری!

حرسمان می‌گرفت هرچی گوشت بود اون‌طرف سالن جمع بودن. از دارا و جعفری و نام‌آور و عباسی بگیر تا مفرح. ما اینطرف قاطی استخونا و بادمجونا و از این لیمو سیاها هست ،همونا، نشسته بودیم اصلاً امیدی به اطرافیانمونم نداشتیم کلاً.

ساعت هشت بود فکر کنم که آزمون شروع شد. احساس بانمکی بود. سر جلسه کنکور بودن رو منظورمه. واسه سوالات عمومی اصلاً حال نداشتم. زیر پلکام کبریت گذاشته بودم تا چشام لااقل رو هم نگیره اما فایده‌ای نداشت. خیلی خوابم می‌اومد. به خودم که اومدم اون خانومه توی بلندگو داد زد “اجرای بند” ترسیدم سر جلسه کنکور رسوایی سرم در آرن! از همون بنده می‌ترسیدم یعنی. بعد چند لحظه متوجه شدم یعنی آهای رابطا برگه‌ها رو جمع کنین! از این بابت خوشحال شدم البته. (:دی)

چون واسه عمومیا یکم استراحت کرده بودم خوب سرحال‌تر شدم. بعد ورق زدن دفترچه آزمون شروع کردم به حل کردنشون. برای ریاضی بیشتر وقت گذاشتم و سعی در حلشون داشتم. شاید شصت هفتاد درصد پاسخام مربوط به ریاضی بودن. بالاخره بعد از حدود یک ساعت و اندی ما به آخر دفترچه آزمون رسیدیم. سرمو برگردوندم و متوجه شدم دوستان خیلی وقته کارشون به اتمام رسیده. امیدوار شدم به خودم کلاً :دی. مثل اینکه باید تا اتمام زمان این مکان رو ترک نمی‌کردیم! نخیر حسش نیست. باس به یک نحوی از اون مکان متواری می‌شدم. چی بهتر از گلاب به روتون روم به دیفال خیلی معذرت می‌خوام ببخشید مسترا.

آقا اجازه ما بریم برینیم؟!

- اضطراریه؟

ها. نیگا!.

-باشه پاشو بریم.

شمام می‌آی مگه؟!

-آره پس چی

:((((((( نههههههه

-چرا خوب؟

خوب مثلاً من می‌خوام فرار کنم. روزگاریه‌ها!

-حرف نزن بچه پاشو بریم

توی راه یک‌سری صحبت‌هایی شد اما خوب مخ زده نشد.

مراقب فرمودند زمان ما وقت کم می‌آوردیم. شما چطوری اینقده وقت زیاد آوردین اونوقت؟! می‌شد مثلاً سوالی رو بلد نباشیم و رد بشیم ولی خوب بازم وقت کم می‌آوردیم.

فرمودم: البته جدای از مسئله‌ی عوض شدن دور زمونه، شما می‌شد سوالی رو بلد نباشید ما می‌شه سوالی بلد باشیم. تفاوت این‌همه زمان اضافی توی همین یک عدد نون هستش!

بالاخره بعد چند دقیقه برگشتیم سرجای اول. تقریباً نیمی از دوستان کارشون تموم شده بود. و چه مجلل و باشکوه بود این کنکور. :دی

تیکه پراکنی و پچ‌پچ‌ها شروع شد.

می‌گم فوتبال دیشبم فوتبال خوبی بودا. دیدی فلانی چه شوتی زد!

-آقا چرا حرف می‌زنی؟ مثلاً سر جلسه هستینا

بعله چشم.

ولی خداییش بوم نقاشی بهتر از دفترچه آزمون نیستا! کلی چیز میز کشیدم :دی

گل‌سرسبد کلاس ما این آقا امید هم که آخرش بود.

-چرا بیکار نشستی؟

تموم کردیم ما. بریم آقا؟

-نه کجا بری؟ به همین زودی تموم کردی؟

آره. سوالا کم بود وقت زیاد همینه که بیکاریم! اینا یه ساعت حداکثر وقت می‌خواس کلاً! (به عبارتی 235 سوال و وقت منظور شده 275 دقیقه. بدم نمی‌گفت البته:دی)

و بالاخره اجرای بند. :D

همین…!

برچسب زده شده با:,

11 پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. raoros گفت, در ژوئن 27, 2008 در 1:58 ب.ظ

    من اخرش نفهمیدم خوب امتحان دادی یا بد؟
    Gerashi:: آخرش که نمی‌دونم ولی از اولش بد دادم :دی

  2. alireza گفت, در ژوئن 27, 2008 در 5:33 ب.ظ

    البته وقت منظور شده 250 دقیقه بود نه 275!
    Gerashi:: مال شما فرق داشته حتما! :دی

  3. [...] من و کنکور سراسری 87 روز خوبی بود. هرچند کلیشو خواب بودم! شب کنکور بس که استرس داشتم [...] [...]

  4. منم گفت, در ژوئن 29, 2008 در 12:53 ق.ظ

    برو بمیر بابا … احمق !!!!!! دیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی !!!!!!
    میدونی من سر کنکور تو فضا بودم !یعنی دقیقا هیچ درکی ازاینکه الان کجام ؟الان کیه؟چیه؟نداشتم !!!!! همینجور خلاصه تو توهم بودم که سرم داشت رو گردنم تاب می خورد .اینجوریاس که الان دو روزهمهره های گردنم درد می کنه !دی!

  5. mehdi گفت, در جولای 6, 2008 در 5:54 ب.ظ

    فک نمی کنم کنکور اینی باشه که شما گفتید.من خودم کنکور دادم امسال!اصلا هم خنده نداشت.حوزمونم مثل مال شما در حد طویله نبود.یکم هم کتاب بخونی املات بهتر از این می شه نمی گن بی سوادی!خیلی هم بی نمکی!بلد نیستی زورت که نکردن بنویسی!

  6. مری گفت, در جولای 18, 2008 در 7:26 ب.ظ

    دست از این یخچال بازیا و بی مزگی ات بردار خیلی مسخره می نویسی کی بهت گفته با نمکی اههههههههههههههههههههههههههههه

  7. عرفانی گفت, در آگوست 19, 2008 در 10:23 ب.ظ

    قبولی بابا ! از من که ساعت 10 بلند شدم از جلسه اومدم بیرون بهتر دادی که ! البته پارسال نه امسال!

  8. محمد امين گفت, در سپتامبر 10, 2008 در 12:04 ب.ظ

    برخلاف تمام نظرات دوستان، من يكي كه با اين متن خيلي حال كردم.
    بابا تو هم اينكاره اي رو نمي كردي؟…!

  9. حامد گفت, در جولای 9, 2009 در 1:55 ب.ظ

    ایشالا موفق باشی

  10. كنكوري گفت, در جولای 10, 2009 در 6:20 ب.ظ

    خيلي بامزه بود…! جدي مي گم! كلي خنديدم….ياد جلسه ي كنكورخودم افتادم!!

    قريحه ي خوبي واسه نوشتن طنز داري! موفق باشي…

  11. اریانا گفت, در سپتامبر 7, 2009 در 9:51 ب.ظ

    واییییییی
    خدا نکشتت


پاسخ دهید