فیلم. [i am legend]

فیلم خوبی بود. با اسمی که داشت به آدم این حس رو منتقل میکرد که همچون افسانهها شاید هیچگاه نشود تاریکی را از بین برد. “من افسانهام” واقعاً افسانه است.
لحظههای درامش خیلی عالی بود. بازیهای ویل اسمیت را دوست دارم. لحظهای که سگش (سم) را کشت عالی بود. اینکه برای از بین بردن تاریکی باید از خیلی چیزها بگذری، از تنها چیزهایی که داری، حس تلخ و قشنگی را به من انتقال میداد.
وقتی میگفت “خواهش میکنم به من سلام کن” اشکهای چشمهایش را باور کردم. زیبا میگفت.
به نظرم دیالوگهای زیادی نداشت اما زیبایی خاصی داشتند.
به ماورا اهمیت نمیداد. همه چیز واقعیست. مردن مردن بود. از بین رفتن یعنی پایان. اینکه خدا همه چیز را ساخته و خودش به آن میپردازد و هر چه میشود از ناحیهی خداست را قبول نداشت. اما صدای ماورایی را شنید. به صدای دخترش بود. بعد از آن همهی ماورا را باور کرد. برایش جان هم داد
گفته بود که به نظر میآید درجهی عقلانی جانوران تاریکی کم شده. دلیلی برای بودن احساس نمیکنند. انسانیت در آنان بسیار بسیار اندک شده. حرفهای زیبایی بود.

با کوبیده شدن جانور تاریکی به شیشهی پناهگاه و گوش ندادن به حرفهای رابرت که “من به تو کمک میکنم. من تو را نجات میدهم” این را استنبات کردم که اگر گناهکاری بدون عقل کاری را انجام دهد فرقی نمیکند برایش که چه خواهد شد یا چه میکند. حرفهای تو را نمیشنود چون گوشش برای شنیدن این حرفها کار نمیکند.
رابرت نوری در تاریکی بود.
با اینکه تنها بازمانده نیویورک بود اما در رفتارش تغییری از اینکه تنها بود ندیدیم. خود را با جامعه میدید. او هنوز تنها نبود. فقط کسی نبود!
پیامهایی که به رادیو میفرستاد نشان از این بود که برای یاری دیگران این کارها را میکرد. برای اینکه حتی یک نفر را نجات دهد؛ قبل از اینکه به تاریکی گرفتار شود.
از میان تمدنها یک ویروس مهلک کشف شد.
جملهی خوبی برای انتهای فیلم بود.
اینکه یک فیلم با بازیگری فقط یک نفر اینگونه بدرخشد جای تحسین دارد.
از دیدنش راضیم.
در IMDB









داشتم میخریدمش ولی نمیدونم چرا ییهو رای ام عوض شد
سلام!
از کجا گیر میاد این فیلمه؟
موفق باشی!
GHasedak:: خیلی جاها. متاسفانه من پاکش کردم از رو هاردم و ندارمش ولی فیلم معروفیه و خیلیا دارنش. برات میپرسم شازده